يار از درآمد و عشق از پنجره رفت
راستي تو در اين قصه كجا ايستاده اي
در آغوش دلواپسی!
بر پشت دروازه هايي كه غرور بروي آن قفل زده
در آغوش آيينه اي كه تنها و تنها
نشانه اي از يك صورتك
بر پيكرش پيداست
آينه را بشكن و
بامن بيا به سرزمينی كه
كبوترهاي بال شكسته اش پيغام آشنايي
را مي خوانند
به سرزمين من بيا تا خورشيد نگاهت
بر گلهاي پرپر دشت خاطره
بتابدبا من بيا
تا دوباره آبي آسمان را
درچشمانت تجربه كنم
به سرزمين من بيا كه
تصوير چشمانت آينه ي دلم را تسخير كرده
با من بيا حالا که صدای قدمهایت ستون های قصر شیشه ایم
را شکست، با من بیا
تا خاکستر عشق را بر دلهای خفته بپاشیم
با من بیا به سرزمین لاله های زرد
سرزمین دشت گلهای خاطره
سرزمینی که درختانش با آسمان پیوند بسته اند
و گلهای شب بوی چادر شب آسمانش
قصه عشق را برای غنچه های باغچه دلت
زمزمه می کنند
دریاچه چشمانم پناهگاه تنهایی ماه
سرزمینی که دروازه هایش روبه مسافران خسته بازاست
سرزمینی که خاکستر عشق را بر در و دیوارش پاشیده اند
با من بیا که در سرزمینم
جای خورشید نگاهت خالیست
بامن بیا ، بیا