تبليغاتX

ققنوسی در قفس

دولحظه داستان عشق من و تو طول کشید

لحظه ای چشمانم را بستم و دیگر تو در کنارم نبودی

برای یک لحظه زانوهایم لرزید و قطار زندگی مرا جا گذاشت

این بوی بنفشه هاست یا عطر توست که مرا در آغوش گرفته

این رویاست یا تو بودی که وجودم را تسخیر کرده است  

عشق من و تو برای لحظه ای طول کشید

برای یک لحظه کاروان عشق ایستاد

و هرکدام  راه خودمان را رفتیم

بوی بهار عطر تورا برایم به ارمغان آورد

اما چشمانم همچنان بارانی ست

 

سال نو به همگی شاپرک های عزیزم مبارک سال خوبی برای شما آرزو می کنم

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:2 خسته در راه مانده |

هرگاه قلم به دست می گیرم تا خطی بروی خاطراتم بکشم واژه ها گریزان از من حجاب بخود می گیرند انگار که واژه و کلمه ای نیست تا درد پنهانم رو با اونا تسکین بدم ، کاغذ زیر دستم پر می شه از خطوط درهم که نه آغازی دارن نه پایانی انگار که نقش زندگیم روی ورق حک شده خودم رو میون جاده ای می بینم پوشیده از مه غلیظ ، که حتی نمی تونم مطمئن باشم قدم بعدیم به یک دره ختم نمی شه هروقت به خیال پایان راهم می بینم که هنوز تو نقطه آغاز ایستادم همیشه تو این فکر بودم که چرا انسان باید بین این همه مخلوق نادونی رو پیشه کنه چرا باید مسئولیتی رو قبول کنه که جز درد و رنج ثمری نداره اگه این دل تو قفس استخوانی سینه ام نمی تپید چی می شد توی طوفانی افتادم که جان پناهی توش نیست نه ساحل ماسه ای جزیره ای دیده می شه نه طوفان قصد آروم شدن داره انگار که زندگی با من قهر کرده چرا آرزوهام دارن به سرابی تبدیل می شن که منو به این طرف و اون طرف این بیابون بی منتها می کشونن شاید خیلی دیر شده باشه که بخوام این راه رفته رو برگردم شاید فردایی نباشه من از این دنیا مگه چی مخوام ..............  زندگی ، آرامش ، عشق 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 23:22 خسته در راه مانده |

پاییز ای خزان رنگارنگ طبیعت

آخرین برگ که بر زمین انداختی

از خودت پرسیدی آن فرش سبز زیبا

که آفتاب بر تنش می آرمید کجاست ؟

از خودت پرسیدی آن همه عطر بنفشه

که نوازش کنان روح خفته ات را بیدار

 می کرد از کابوس سرما ، کجاست ؟

از خودت پرسیدی ؟؟؟؟؟؟

نه نپرسیدی و وزیدی

وزیدی و یک به یک را بلعیدی

آیا دیدی؟

جوانه ها ترسیدن

آن همه درخت عریان به خود لرزیدن

دیدی رخ دشت زرد شده ؟

پرستوها رخت سفر پوشیدن

نه ندیدی و وزیدی

خواب را به بیداری گلها بخشیدی

چشمه را دیدی ؟

که قطره قطره چکید از دل زمین

از زمین پرسیدی ؟

که چرا غصه به دل راه نداد ؟

نه نپرسیدی ، ولی من پرسیدم

گفت :چون بهار در دل ماست

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 12:43 خسته در راه مانده |

مرا جز تودردی نیست در سینه

تو اما آرام و خاموشی

من زندانی تقدیرم

تو اما آزاد و بی پروایی

تو را گفتم از غم هجران

توخندیدی و گذشتی از من

ومن ماندم در آغوش غم

تورفتی با خوشی ها

من اما در شب های تار، شدم باران تنهایی

تو رفتی با بهار، برسر شاخه ها نشستی

من اما شدم آه برگ های پاییزی

تو می دانستی از بی قراری هایم

اما به من چه ساده خندیدی

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:40 خسته در راه مانده |

نجاتم بده ای آبی آسمان ازاین خواب و خیال

نجاتم بده ازاین همه سوالهای بی جواب

نجاتم بده ازاین سراب بی انتها

نجاتم بده ازاين سرزمين بي بهار

نجاتم بده از خسوف بي منتها

خسته ام

قفل این قفس کی خیال باز شدن دارد

ای تجلی آفتاب

باورم کن هرچند دیگر امیدی به، ساحل رسیدن این

  قایق شکسته  نیست

باورم کن هرچند دیوار بین ما پنجره ای ندارد

من همان قصه خوان چشمانتم

نجاتم بده از پشت این دیوار شیشه ای

با دستانت برایم پنجره بکش

نجاتم بده از این دریای طوفانی ، قایقم شکسته است

نجاتم بده ریشه هایم دیگر طاقت این زندان سفالی را ندارد

بوی بهار را برای ساقه شکسته ام به ارمغان بیاور

نجاتم بده ای رویای خیس باران

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:20 خسته در راه مانده |

سلام به شاپرک های عزیزم مرسی از این همه محبتتون این مدت که نبودم برام مشکلی پیش امد که نتونستم آپ بشم وبه شما عزیزان سر بزنم اما به یاری خدا مشکلم برطرف شد و عی می کنم این مدت رو جبران کنم بازم از همتون ممنونم  .

******

ای صمیمی ای دوست

 تو که می گذری

از کوچه های بی نام نشان

آقتاب در این سو می گذرد از کوچه عشق

بوسه می زند بر لب پنجره

پنجره می گشاید چشمش را 

من پر از خواب شقایق

کوچه از عطر امید لبریز است

می سراید نغمۀ آزادی بر دل لانۀ گنجشکک

بازگرد از جاده ، زندگی اینجاست

زندگی در دستان ماست

خانه ای می سازیم پر از عطر بنفشه

پرزه نور مهتاب ، پرزه قاصدک های خسته

بگذر از این جاده ، آیینه چشم به راه ست

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 23:29 خسته در راه مانده |

در آن هنگام که باران با التماس به پنجره می زد

در آن هنگام که تمام وجودم فریاد بی صدا بود

 فهمیدم .......

در آن هنگام که فانوس های کوچک آسمان رو به خاموشی گذاشتند

و سیاهی به من خندید ......

در آن هنگام که کوچه به امید صدای قدمهای رهگذری جان می داد  

و اطلسی های آویزان از دیوار به خواب مرگ رفته بودند

 فهمیدم ...........

در آن هنگام که شمدانی تنهای تاقچه به خاک بوسه می زد

و من در انتظار عشق در آینه نشسته بودم

فهمیدم ، فهمیدم ............

نسیب من از دنیای رنگارنگ آدمها ، سیاهی و تنهایی ست

فهمیدم ، خوده تنهاییم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:44 خسته در راه مانده |

 

سلام به شاپرکهای عزیزم این متنو در راستای متن آتش پیرامون عقرب و قولی که به ققنوس ایرانی عزیزداده بودم نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد و بهش فکر کنید .

 

با سنگ ها بگو كه چه انديشه مي كنند ؟

حتي بدون بال كبوتر، كبوتر است

 

 چشمان خيس درگذشته و سفير در آينده به كدام گل مي نگرند ،گلهاي اسيردر خاك ، گلهاي سرخ كه بادميدن هر نسيم روحشان آزاد از اين خاك به پرواز مي آيند همچو كبوتري بي بال كبوتري بابال عشق ، عشقي كه بودن را براي آنها قفس كرده ، كه در آن اسيرند .

آنها نه در قفس دنيا بلكه در قفس تن هم اسيراند مي دانند تا اسيرند بايد زندگي كنند ....... گل اسيراست ريشه هايش با خاك يكي شده ، اسارت دل كوچكش را دريايي پرزموج كرده كه با هر موج اميدي به ساحل غم آلود او مي آورد و آتشفشاني كه در خاك است فوران خواهد كرد در روز رستاخيز روزي كه باران پاك تر از آب است ، روزي كه قفل ها با  در ها قهرند ، روزي كه گلدانها مي شكنند ، روزي كه دل ها در سينه نمي تپند ، روزي كه شب و روز پيوند مي خورند ، روزي كه دل ها دريا ها را مي خشكانند . باران ديگر نمي بارد تا غم اندوه تورا با پاكي خودش بشويد كبوتر وجودت در قفس تن تو زنداني است وتو اسير خاك ، با هر سپيده شمع اميدي در وجودت روشن مي شود و دردلت روزي ديگري است. آن روز خواهد آمد و  قفل هايي كه ستم بر دلت زده باز خواهند شد و تو آزاد از بند قفس به پرواز خواهي نشست و دلت پراميد فردا را تجربه خواهد كرد .اما فراموش نكن اين ستم پايان ندارد و به جاي قفس هاي آهني از طناب های نامرئي استفاده مي كند . و به جاي كندن بال هايت از دانه هايي كه تورا از آسمان آبي از بلنداي زندگي به زمين كه باعث اسارتت مي شود ، مي كشاند . دانه هايي كه گويي سالها در انتظار آنها پرهايت را بسته اي و مانند يك كبوتر بي بال بر روي آن قدم زدي و دامي كه با نخ هاي نامرئي تنيده بودند ، بر پاهايت  مي اندازد وتوبدون آنكه بداني در آن گرفتار مي شوي و آنقدر از اينكه دانه هارا پيدا كردي خوشحالي كه نمي دانی كه در زير پاهاي ضعيفت چه وسوسه هايي پهن شده و دوستانت را با مهرباني صدا مي زني و ناخواسته آنها را در دامي مي اندازي كه زشت تراز پليدي است. بدانكه همت تو سنگ را چون آب مي گرداند و صبرو تلاش تو گل را خجل مي كند ، بدا نكه شما هستيد كه دام ها را بلند مي كنيد و مانند يك روح درچند بدن ، بودن با هم را تجربه مي كنيد و هركدام از گره هايي كه براي به زانو كشاندنت گره خورده باز مي كني و دوستانت را از بند هايي كه ستم بر پاهايشان زده باز مي كني ، اما ظلم هيچگاه چشم خود را بر پرهاي قشنگت نمي بندد و منتظر مي ماند تابا يك غفلت تو، بال هايت را پرپر كند و ابرهاي تيره را مأمور مي كند تا جلوي خورشيد آسمانت را بگيرند و تاريكي را جايگزين روشنايي كند تا تو جرئت بال كشيدن را به خود ندهي و زمين را جايگاه خود كني اما تو خواهي پريد و با نور دلت راه آزادي را خواهي يافت .

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:8 خسته در راه مانده |

سلام به شاپرک های نازنین

این ده روزی که نبودم  ، جاتون خالی یک ایران گردی کوچیک تو قسمت مرکزی( کمی جنوبی) ایران داشتم هر روز که می گذشت و با جاذبه های طبیعی این مناطق آشنا می شدم بیشتر از پیش به خدایی که دارمو دوستش دارم به خودم      می بالیدم و هر لحظه بیشتر اونو در نزدیکی خودم احساس می کردم .

*   *    *    *

من از جنس خوابم

پراز رویای خیس باران

پرزه بوی خاک نم خورده بیابان

من از جنس آبم

آبی و آرام گرفته رو تن صخره سخت

خاموش ، سرد ، نمناک

می گذرم با خروش از پرتگاه زمان

من از جنس خاکم

پرزه التماس ، پر از آغوش گرم آفتاب

سبز و تازه پر ازرنگ شقایق عاشق،پراززندگی  

من از جنس بادم

بی قرار ، تند و چابک

پرزه شور رسیدن ، پرزه قاصدک ها پیغام رسان

من از جنس کوهم

پرغرور ، دل به آسمان دوخته

سخت و محکم

من از جنس آسمانم

پرزه اشک ستاره ، پرشکوه پرزه آرزوی پرواز

من از جنس نورم

پراز عشق ، سوزان و گرم

من از جنس آن محبوبیم که

 رنگ حضورم از او سرچشمه می گیرد

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:6 خسته در راه مانده |

 

يار از درآمد و عشق از پنجره رفت

راستي تو در اين قصه كجا ايستاده اي

در آغوش دلواپسی!

بر پشت دروازه هايي كه غرور بروي آن قفل زده

در آغوش آيينه اي كه تنها و تنها

نشانه اي از يك صورتك

بر پيكرش پيداست

آينه را بشكن و

بامن بيا به سرزمينی كه

كبوترهاي بال شكسته اش پيغام آشنايي

را مي خوانند

به سرزمين من بيا تا خورشيد نگاهت

بر گلهاي پرپر دشت خاطره

بتابدبا من بيا

تا دوباره آبي آسمان را

درچشمانت تجربه كنم

به سرزمين من بيا كه

تصوير چشمانت آينه ي دلم را تسخير كرده

با من بيا حالا که صدای قدمهایت ستون های قصر شیشه ایم

را شکست، با من بیا

تا خاکستر عشق را بر دلهای خفته بپاشیم 

با من بیا به سرزمین لاله های زرد

سرزمین دشت گلهای خاطره

سرزمینی که درختانش با آسمان پیوند بسته اند

 و گلهای شب بوی چادر شب آسمانش

قصه عشق را برای غنچه های باغچه دلت

زمزمه می کنند

دریاچه چشمانم پناهگاه تنهایی ماه

سرزمینی که دروازه هایش روبه مسافران خسته بازاست

سرزمینی که خاکستر عشق را بر در و دیوارش پاشیده اند

با من بیا که در سرزمینم

جای خورشید نگاهت خالیست

بامن بیا ، بیا

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:12 خسته در راه مانده |

Home
Email
Night Skin